دیشب دنبال یه نشونه میگشتم که بفهمم آیا میشه آخر و عاقبتمون به وصال ختم بشه یا نه اول رفتم سراغ حافظ گفت صبر کنم فال خوندم گفت تو از من شکسته تر و دلتنگ تری تو همین حال پریشونی خوابم برد نمیدونم کجا بودم ولی تو یه خلا بودم که یه پیرمرد دیدم شبیه همونی که دو سه سال پیش دیده بودم برام داشت در مورد تو میگفت فکر کنم گفت که ختم به وصال میشیم و من بهت زده پرسیدمتو اینارو از کجا میدونی؟بهم لبخند زد گفتم فقط خدا میدونه که آینده هرکس چی میشه تو خدایی؟بعد یهو ترسیده گفتم نه خدا اشتباه نمیکنه تو خدا نیستی تو شیطانی و فرار کردم و اون همچنان با لبخند نگام میکرد وقتی پریدم وحشت زده رفتم پیش مامان خوابیدم تمام وجودم خیس عرق بود انقدر ترسیده بودم که حتی تو بیداری هم جرات نداشتم خوابمو مرور کنم ذاتا ترسناک نبودا ولی نمیدونم چرا من انقدر وحشت کردم
غروب داشتم فکر میکردم که اون واقعا خدا بود که یه نشونه بهم داد واسه تسکین قلبم یا شیطان بود که طبق روال همیشه قصد فریبمو داشت؟
واقعا نمیدونم خیر بود یا شر ولی کفه شر بودنش به دلایلی که خودم میدونم برام سنگین تره ولی در کل کاش که ختم به وصال بشیم من واقعا گناه دارم من زلیخا نیستم که بعد وصالت جوون بشم و متاسفانه روزگار جوانیم داره تو فراق تو از دست میره و اگه روزی بشه که ما بشیم شاید دیگه هیچ اثری از شوق جوانی و حس زندگی برامون وجود نداشته باشه برای همین میگم کاش زودتر بشه هرچیزی که باید بشه
.: Weblog Themes By Pichak :.