تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 17:3 | نويسنده : ༺ بانوے בلباخته ༻

یلدات مبارک❤️

و اینگونه بود که من بازم به خودم باختم زور من و کوچه و خیابونا به این دل و دلتنگیش نرسید و با خودم فکر کردم که شاید پیامم صرقه سر اختلالهای این مدت هیچوقت به دستت نرسه ولی رسید سر ظهر بود که گزارش تحویلش رسید حدود نیم ساعت طول کشید تا زنگ بزنی و من باز داشتم فکر میکردم شاید اهمیتی ندی به پیامم ولی باعث شد بهم زنگ بزنی باعث شد صدات مورفین بشه تو رگ و پی تنم باعث شد بهم بگی من میخواستم فردا روز خود یلدا بهت زنگ بزنم باعث شد بهت بگم خیلی روزای سختی بود و من اصلا فکرشو نمیکردم انقدر سخت باشه و در جوابش بشنوم که برای تو هم سخت بوده و برای همین روز مشخص کرده بودی که بهم زنگ بزنی و فقط خدا از ذوق دلم خبردار شد وقتی شنیدم این حرف هایی که جز یه لبخند بزرگ و آرامشی قد یه دنیا چیزی نداشت برام

دروغ چرا مردم وقتی گفتی از سر دلتنگی دوبار رفتی جایی که آخرین بار همدیگرو دیدیم مردم وقتی گفتی همش با خودم فکر میکردم دفعه آخر که دیدمت خیلی کم بغلت کردم مردم برای تمام دلتنگی های بی درمانمون.

فردا چشمام مست چشمات میشه و بازم من و اعتقاداتم میشیم بازیچه این عشق رسواگر و تو بتِ خود ساخته من پوزخند خواهی زد به خدایی که به خاطرش ۵تا یکشنبه از دیدن و بودنت گذشتم



  • ناصح
  • عطسه