تاريخ : جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵ | 1:16 | نويسنده : ༺ بانوے בلباخته ༻

خب خب بگو از کجا بگم برات؟ اومممم بزار اول ازدو روزی که تو این ایام جنگ دیدمت بگم خب راستش خیلی حس عجیبی بود یعنی یجوری برام قشنگن که انگار دوباره از اول عاشقم کردی یکیش که ۳۰ فروردین بود و خب اگه بخوام از اون روز فقط برات بگم باید بگم همونجوری که تو قرار اول ۱۸ سال پیش زیر بارون با هم قدم زدیمو من دعا کردم کل دنیا به اون کوچه اضافه بشه تا من و تو تا همیشه تو اون لوکیشن بمونیم سی فروردینم دقیقا آرزو داشتم دنیا متوقف بشه تا برای همیشه من بمونم همونجا کنار تو

راستش نمیدونم چرا با اینکه قد یه دنیا استرس داشتم واسه اومدن ولی وقتی رسیدم دیگه هیچی برام مهم نبود و از وقتی دوباره اومدی این اولین بار بود که انقدر کنارت غرق آرامش بودم برای اون یک ساعت انگار تمام مغزم از فکر خالی شد تو خلائی بودم که اصلا غیر قابل وصفه و میدونی یجورایی شاید چون دوباره من بودمو تو بودی و جایی که اولین بار به آغوشت پناه آوردم برام این تکرار تاریخ بود که همچین حس عجیب و غریبی داشت برام ولی هرچی که بود بی نهایت دوست داشتنی بود برام

و اما دومین بار که دیدمت ۲۴ اردیبهشت بود و اون روزم برام فوق العاده بود، اومدم بنویسم کمتر از سی فروردین دوسش دارم که دلم نیومد راستش این دو روز تو رقابت تنگاتنگی هستند من اصلا نمیتونم بینشون انتخاب کنم فقط میدونم تو این دوتا قرار حدود ۴۰ یا ۵۰ درصد بیشتر بخشیدمت در کل بیا و تقویممو بیشتر با حضورت رنگ آمیزی کن من واقعا به این ساعت هایی که کنارت درگیر آرامش میشم احتیاج دارم



  • ناصح
  • عطسه